در مدار خویش ماییم که پاجای پای خود مینهیم و غروب میکنیم هرپسین فریدمن و ویتز از صاحب نظران مکتب روهوت هستند که در چارچوب توسعه همه جانبه روستایی به طرح الگوهایی چون توسعه روستایی- شهری می پردازند و توسعه روستایی را فراتر از توسعه شهری در نظر می گیرند و توسعه ملی را در گرو توسعه روستایی می دانند. تولن هم معتقد است که «جهان سوم از طریق برنامه ریزی روستایی و توسعه روستاهاست که به توسعه دست می یابد، از طریق بهره گیری از گسترش خیالی منافع توسعه شهرها در روستاها» (تولن،22،1368). از طرفی ، طرح ایده محور بودن انسان در فرایند توسعه ضرورت توجه به مناطق روستایی که برخوردار از نیروی عظیم انسانی هستند، انسانی که هم به عنوان هدف توسعه و هم مهم ترین ابزار توسعه محسوب می شود ، اهمیت می بخشد. در مناطق روستایی این نیروی انسانی که از آن به عنوان بخش مردمی یاد می شود به صورت سازمان نیافته و غیر متمرکز وجود دارد، فرایند وضعیتی که که شکسته شدن و فرسایش اراده و روحیه انسانی را به دنبال دارد. همچنین اگر بهره برداری از نیروی کار مازاد در جوامع روستایی را به عنوان عنصری موثر در فرایند توسعه ملی لحاظ کنیم نقش توسعه روستایی در فرایند توسعه ملی باید جایگاه و اهمیت خود را پیدا کند. به نظر افف حوزه فعالیت در توسعه روستایی شامل پنج بخش است که این بخش ها عبارتند از: 1. مدیریت منابع طبیعی، 2. امور زیر بنایی روستایی 3. مدیریت منابع انسانی ، 4. . توسعه کشاورزی، 5. توسعه فعالیت های غیر کشاورزی که به نظر او این بخش ها باید در چارچوب راهبرد توسعه نهادی مورد اهتمام قرار گیرند. عمومیت بحث توسعه روستایی عمدتا به دلیل شکست راهبرد های رشد و تکنوکراتیک دهه پنجاه و شصت در بیشتر کشورهای در حال توسعه است. در این دوره یک خوشبینی مفرط برای کارگزاران و تصمیم گیرندگان وجود داشت که به افزایش تولید و درآمد سرانه از طریق برنامه های کشاورزی و صنعتی طراحی شده اطمینان داشتند. اما تجربه تاریخی این خوشبینی را تایید نکرد و موفقیت حاصل شده از برنامه ها، به خصوص در روستا ها ، صرفا به نفع طبقه برخوردار و نخبگان محلی تمام شد، شکاف طبقات تشدید شد و منافع حاصل شده بر خلاف تصور آنها هرگز به بخش های پایین جامعه چکه نکرد. در نتیجه وابستگی بخش های روستایی به مراکز شهرها افزایش یافت. در چنین فضایی در دهه هفتاد توسعه روستایی به مورد توجه قرار گرفت و نیز زمینه هایی چون: 1. این واقعیت که 3/2 جمعیت روستایی کشورهای در حال توسعه در مناطق روستایی زندگی میکنند و درصد بالایی از این جمعیت در کشورهای فقیر قرار دارند که دارای نرخ رشد بالایی از جمعیت نیزهستند. 2. تشدید نابرابری ها و میزان بیکاری و مهاجرت روستاییان به شهرها و مشکلات حادث شده از افزایش جمعیت شهرها، چون رشد حاشیه نشینی و ناموزون شدن شهرها . 3. موفقیت برخی از کشورها در حوزه توسعه روستایی، به خصوص کشور چین، زمینه را برای توجه بیشتر به توسعه روستایی فراهم کرد. راهبردهای توسعه روستایی راهبردهای متنوعی در مورد توسعه روستایی مطرح شده اند . بسیاری از کشورهای در حال توسعه که عموما تحت استعمار مغرب زمین بوده اند ، پس از کسب استقلال سیاسی نیز تلاش کرده اند که از راهبرد توسعه برونزا در قالب دیدگاه نوسازی برای سیاستهای توسعه ای خود استفاده کنند و در زمینه توسعه روستایی الگوهای تکنوکراتیک و اصلاح طلبانه را تجربه کنند و در راستای سیاستهای اقتصاد جهانی بر افزایش تولید کشاورزی از طریق استفاده از تکنولوژی و نهاده های کشاورزی و تجاری بودن کشاورزی از طریق هدایت آن به سمت تولید محصولات نقدی و صادراتی و رهایی از قیود سنتی و ترویج وجه نظرهای مناسب توسعه ای از نوع غربی و تحقق انقلاب سبز تاکید کرده اند . چنین راهبردی مورد انتقادات شدیدی چون تشدید کننده فقر و نابرابری و ضد توسعه بودن قرار گرفته است و در ابعاد اصلاح گرایانه آن نیز بدلیل عدم دگرگونی لازم در ساختارهای اجتماعی ، و بخصوص ساختار قدرت ، نتوانسته در جهت نیل به توسعه متعادل و متوازن در جامعه روستایی ایفای نقش کند . نقطه مقابل این راهبرد ، راهبردی است که معتقد به ایجاد تغییرات بنیادی در جامعه روستایی است . در قالب این رویکرد بدون تحول بنیادی در ساختارهای اجتماعی و اقتصادی جوامع روستایی ، که بی ارتباط با تحول ساختاری از نوع انقلاب در کل جامعه نیست ، امحای فقر و تنگدستی و نیل به توسعه واقعی امکانپذیر نیست . با عنایت به طرح این رویکردها و نقاط قوت و ضعف آنها به لحاظ نظری و تجربی در چند دهه اخیر در خصوص جامعه روستایی شاهد طرح رویکردهای جدیدتری که صورت ترکیبی تری دارند هستیم . در رویکردهای جدید اصولا بر نقش سازمانهای محلی ، سازماندهی مردم و مشارکت دادن آنها در ابعاد مختلف فرآیند توسعه روستایی تاکید میشود و از طرفی تلاش می گردد که ابعاد و زمینه های متنوع جامعه روستایی را در مباحث نظری خود لحاظ کنند ، که برآیند آن طرح توسعه همه جانبه روستایی در ادبیات توسعه روستایی است. افف و اسمان در طبقه بندی مربوط به راهبردهای توسعه روستایی ، از سه راهبرد دولتی ، خصوصی و تعاونی یاد می کنند که هر کدام ویژگی های خود را دارند . که در قالب جدول زیر طبقه بندی شده اند . راهبرد دولتی خصوصی تعاونی سازو کار اصلی سازمان بوروکراتیک فرآیند بازار موسسات داوطلبانه تصمیم گیرندگان کارگزاران و کارشناسان دولتی افراد تولید کننده ، مصرف کننده ، پس انداز کننده و سرمایه گذار رهبران و اعضاء راهنمای عمل قواعد و مقررات قیمت و تعدیل های کمی توافقها معیار و ملاک تصمیم ها خط مشی فنی و مهم ترین ابزار اجرای آن کارآترین روش برای به حداکثر رساندن سود یا منفعت علایق و منافع اعضاء ضمانت ها اقتدار دولتی که پشتوانه آن زور است زیان مالی فشار اجتماعی شیوه عمل از بالا به پایین فرد گرایانه از پایین به بالا لی و چئودری راهبردهای مربوط به توسعه روستایی را در چهار گروه تکنوکراتیک ، اصلاح گرایانه ، رادیکال و مبتنی بر بازار آزاد طبقه بندی کرده اند . آنها بر مبنای اهداف اصلی ، بهره برداران اصلی و نظام بهره برداری مسلط ، ویژگی های هر یک از راهبردهای یاد شده را همراه با مثالهای کشور مربوط به هر راهبرد در قالب جدول زیر طبقه بندی کرده اند. راهبردها اهداف اصلی بهره برداران اصلی نظام بهره برداری مسلط مثال ها تکنوکراتیک افزایش تولید مالکان بزرگ مزارع خصوصی بزرگ ، املاک بزرگ و مستقل، گرایش به نظام های متنوع کشت فیلیپین اصلاح گرایانه توزیع مجدد دارایی و درآمد ، افزایش تولید و تغییر اجتماعی دهقانان متوسط (پیشرو)،زارعان و گروههای قومی خاص مزارع خانوادگی ، تعاونی ها و طرح های اسکان تانزانیا، مالزی سریلانکا و گینه رادیکال تغییر اجتماعی ، توزیع مجدد قدرت سیاسی ، دارایی و تولید دهقانان کوچک و کارگران فاقد زمین مزارع دولتی ، کمون ها و مزارع جمعی چین و ویتنام مبتنی بر بازار آزاد افزایش تولید و مازاد برای سرمایه گذاری جهت توسعه مزارع بزرگ از نوع سرمایه داری مزارعی که توسط مالکان بزرگ و متوسط اداره میشوند انونزی ، بنگلادش ، کره جنوبی ای که بر لبهای ما طرح تبسم می شوی دعوت ما بوده ای، مهمان مردم می شوی ؟!!!
هيچ كس براي هيچ كس نيست بيا... خود بيني روزگار چه حيله ها دارد بياكه ببيني رفيق چه مارها در آستين دارد بيا كه ببيني تلاش براي ماندن نيست بيا كه ببيني هيچ كس براي هيچ كس نيست بيا كه ببيني وسعت روح به قدر يك كف دست است بيا كه ببيني فطرت آدمي چقدر پست است
این روزها بسیار متعجب میشوم....! از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه کني
يه دوست قديمي رو دوباره ببينيد و ببينيد که فرقي نکرده
روزها ميگذشت و حتى خودم هم وجود اين اتاق را به خاطر روزمره گيهاى زندگى فراموش كرده بودم. گاهى افرادى سعى ميكردن به زور قفل اتاق را باز كنن ولى انگار باز شدنى نبود. تا اينكه او آمد. بى صدا آمد . طوريكه هيچكس صداى گامهايش را نشنيد حتى خود من! چراغى پر نور در قلبم روشن شد. انگار ضربانش تند تر شد. انگار تازه زنده شد. رفتم ديدم كليد طلائى اتاق را داشته. به او گفتم تو كى هستى؟ تا كى اينجا ميمانى؟ گفت: من اولين و آخرين عشقت هستم. تنها مرد زندگى تو. چون عاشقت بودم آمدم. ناگهان با صدايش قبلم لرزيد. از حس جديد ترسيدم. به اتاق خدا رفتم. به خدا گفتم چه كنم؟ خداخنديد. گفت: بگذار بماند. روزها گذشت اتاق عشق زيباترين و پرنور ترين شد. انقدر اين اتاق آرامش ميداد كه گاهى كمتر به اتاق خدا ميرفتم! روزى ازم پرسيد احساست به من چيست ؟ گفتم : عشق باز قلبم لرزيد. فردايش ديدم به ديوار قاب عكسى ميزند. عكس خودش بود . تعجب كردم. پرسيدم : تو كه هميشه اينجايى چرا عكست را به ديوار ميزنى؟ خنديد و گفت : چون بايد تا ابد به يادم باشى. آز آنروز گاهى ديوار اتاق عشق را ميخراشيد و دردى شيرين احساس ميكردم. فكر ميكردم اين رسمش هست. تا اينكه يك روز او بى خبر بى دليل رفت. همه چيز را با خودش برد.اتاق را ويرانه كرد. شيشه هايش را شكست. تنها قاب عكسش و خاطراتش را گذاشته بود و بر روى ديوار اسمش را با خنجر حك كرده بود . وحشت كردم. با گريه از ساكنين قلبم كمك خواستم. اما همه سكوت كردند و برخى گريه. به اتاق خدا رفتم. گفتم خدايا تو خودت گفتى بگذار بماند. چرا رفت؟ من چه كردم؟ خدايا چرا؟ خدا گفت: بايد ميرفت. او كوچ نشين بود. او درون خيلى قلبها خانه داشت و تو نمى ديدى. گفتم : حالا چه كنم؟ خدا با مهربانى گفت: صبر گفتم : چطور؟ درد اين عشق را چه كنم؟ گفت : با نزديك تر شدنت به من آرام تر ميشوى. به اتاق من بيشتر بيا. شب بود،باز تب کرده بودم ودرد مي کشيدم بدون هيچ صدايي!لحظه به لحظه درد وسوزشم بيشتر ميشد دندانهايم را برهم مي فشردم ، اشک از چشمانم جاري شده بود وتمام تنم مي سوخت، روي زخم را گشودم تا ...نمي دانم ،تنها کاري بود که به فکرم مي رسيد!! چقدر عجيب بود،به هيچ زخمي شباهت نداشت،بيشتر به طرحي مانند بود،حس مي کردم چيزي کم دارد! به زخم خيره شدم وگفتم: ازمن چه مي خواهي؟ چرا زجرم مي دهي؟يا مرا بکش يا التيام بياب که ديگر تاب درد ندارم... سوزشش بيشتر شد. گفتم: بس کن! چگونه به وجود آمدي؟منکه دائم مواظب بودم!هميشه احتياط مي کردم تا گرفتار هيچ زخمي نشوم،حال تو با اين وسعت و درد، در من چه مي کني؟ درد تا مغز استخوانم نفوذ کرد،چشمانم رااز شدت درد بستم، آسمان خاکستري،شاخه هاي بلند و سبز درخت کاج ،نيمکت چوبي و من که رويش نشسته بودم با آن کتاب هميشگي در دستم!تصوير مي چرخيد،دوپا به من نزديک مي شد،هوا سرد بود ،خيلي سرد، صداي کلاغ ها را مي شنيدم،و چهره ي صاحب ان دوپا در مقابل ديدگانم،داشت بامن حرف مي زد چه مي گفت؟ نمي شنيدم ...نمي شنيدم!!،عجيب بود هر صدايي که اطرافم بود را مي شنيدم به جز صداي او! کاغذي به من داد که رويش...آري طرح زخمم نفش بسته بود. چشمانم را گشودم،به ياد مي آوردم آن روز در پارک، آن فرد با طرح عجيبش ذهنم را برآشفت،طرح را لاي کتاب گذاشته بودم اما از آن روز کتاب را نيافتم کتابي که بارها خوانده بودم. هنوز درد داشتم،قلم مو را در دست گرفتم و طرح زخمم را کشيدم ،چيزي کم داشت،کم داشت...خون! آري خون در آن جريان نداشت و هيچ گاه از زخم من هم خوني نيامده بود!رنگ خون را برآن پاشيدم و طرح را کامل کردم ،رنگ خوني از تابلو سرازير شده بود و بر روي چيزي مي چکيد،بر روي کتابي که مدتها پيش گمش کرده بودم. زخمم بيشتراز هميشه مي سوخت ؛کاغذي که طرح روي آن کشيده شده بود را ميان صفحات کتاب يافتم،سوزش هاي دائم امانم را بريده بودند ، بي اختيار آن را روي زخمم نهادم ،هم اندازه و هم شکل بود،ناگهان زخم دهان باز کرد وکاغذ را در خود فرو برد و دردي عجيب وجودم را فرا گرفت!!صدايي در گوشم مي پيچيد:زخم ها و دردها را هرگز از ياد نبر!صدا آشنا بود،گويي آن را قبلا نيز شنيده بودم! از زخمم خون غليظي جاري شد،جايش به شدت مي سوخت،مي سوخت،از درد خم شدم وبه خود مي پيچيدم، ناگهان درد قطع شد!ايستادم و به زخم نگاه کردم ،دهان بسته بود و جز رد کمرنگي از آن چيزي ديده نمي شد. واز آن روز زخمم التيام يافت اما گاه گاه درد شديد کوتاه مدتي به همراه سوزشي عجيب وجودم را فرا مي گيرد وهر بار که به سراغم مي آيد آن صدا نيز در گوشم مي پيچد.علت زخم برداشتنم را نفهميدم شايد زخمي شدن علت نمي خواهد! اما معناي درد را درک کردم و اين گونه بود که زخم در درون من نفوذ کرد و درد يار هميشگي ام شد. بله، دیگه مکتب خرخونیسم تواین دانشگاه های خراب شده ی پایتخت طرفداری نداره. از همه ی دوستانی که در این زمینه اشراف دارند دعوت به عمل می ارم که اگه نظری در زمینه ی پرباری مطالب داشتن برای من کامنت کنن. ■مقدمه و یادآوری مفاهیم اولیه: الف:علم اقتصاد کلان چیست؟ تجزیه و تحلیل در اقتصاد به دو دسته تقسیم می شود: ●اقتصاد خرد: بررسی رفتار عوامل تصمیم گیرنده در سطح خرد همانند یک شخص یا یک خانوار یا بنگاه. ▪تصمیم گیری اشخاص،خانوار در خصوص اینکه چقدر مصرف کنند و چقدر نیروی کار عرضه نمایند با توجه به دستمزدی که دریافت می کنند. ▪تصمیم گیری بنگاهها در خصوص اینکه چقدر تولید کنند،از کدام نهاده ها استفاده کنند با توجه به قیمت این نهاده ها،چقدر نیروی کار استخدام کنند، یا چه مقدار ماشین آلات خریداری کنند. ●اقتصاد کلان: اقتصاد علمی است که به بررسی متغیر های کلان اقتصادی می پردازد. در اقتصاد کلان متغیر های کلی (Aggregates) مانند سطج تولید و سطح عمومی قیمتها،و پدیده های اقتصاد کلان (تورم، بیکاری، رشد اقتصادی، اشتغال و ...) مورد بررسی قرار می گیرد. ب: شش متغیر کلانی که می باید مورد بررسی قرار می گیرد: ▪محصول کل ▪نرخ بیکاری ▪نرخ تورم ▪بازار سهام ▪نرخ های بهره ▪نرخ های ارز د:اندازه گیری در اقتصاد کلان و اهمیت آن: ▪حسابداری درآمد ملی ▪سه شیوه محاسبه درآمد ملی: ü روش ارزش افزوده ü روش درآمدی ü روش هزینه ای ▪شاخص قیمتها و تورم ▪متغیرهای اسمی و واقعی ▪بیکاری ▪بیکاری، تولید ناخالص ملی و قانون اوکان - انواع شاخص ها : · شاخص های قیمت: در مورد شاخص ها در اقتصاد کلان یک بحث و بررسی انجام شد. از جمله شاخص قیمت هایی که مورد بررسی قرار گرفت عبارت بودند از: 1- شاخص قیمت مصرف کننده (لاسپیرز و پاشه) 2- شاخص تعدیل کننده (ضمنی قیمت) - شاخص لاسپیرز: در این شاخص مقدار تولید مربوط به سال پایه در نظر گرفته می شود. بدین ترتیب در محاسبه شاخص تغییرات حجم تولید حذف شده و تنها تغییرات قیمت در نظر گرفته می شود. - شاخص پاشه: در این شاخص مقدار تولید مربوط به سال جاری در نظر گرفته می شود. بدین ترتیب حجم تولید حذف شده و تغییرات قیمت در نظر گرفته می شود. میانگین هندسی این دو شاخص را شاخص فیشر نامند. این دو شاخص اگر چه تفاوتهای با هم دارند ولی از لحاظ مقداری بسیار نزدیک به هم عمل می کنند. شاخص تورم: رشد شاخص قیمت نسبت به سال گذشته را شاخص تورم نامند.. در ایران برای محاسبه تورم از شاخص قیمت مصرف کننده (لاسپیرز) استفاده می شود. بیکاری یکی از ویژگی های نظام اقتصادی استفاده بهینه از منابع کمیاب اقتصادی است. که کاگران از منابع اصلی نظام اقتصادی هستند، همانا توجه سیاستمداران به استخدام کامل آنها است. اما حتی وقتی اقتصاد در شرایط بلند مدت و اشتغال کامل قرار می گیرد درصدی از افراد وجود دارند که به رغم فراهم بودن امکانات اشتغال و استخدام در یک فرصت شغلی بنابر دلایلی تمایل به کار ندارند. این افراد جزء بیکاری طبیعی محسوب می شوند. نرخ بیکاری طبیعی (الگوی نیروی کار پویا) بدیهی است که در یک نظام اقتصادی هر روز تعدادی از کارگران شغل خود را از دست می دهند و در همان روز تعدادی از افراد بیکار، استخدام می شوند و فرصت کار جدید به دست می آورند. این جذر و مدهای طبیعی، نیروی بیکار (طبیعی) را تعیین می کند. با استفاده ازالگوی نیروی کار پویا می توان میزان بیکاری طبیعی را در یک نظام تعیین کرد. در این خصوص سه فرض زیر لازم است: 1- تعداد نیروی کار ثابت است. 2- متغیر s نرخ بیکار شدگان (یعنی درصدی از نیروی کار که شغل خود را از دست می دهند)را نشان می دهد. 3- مغییر f نرخ استخدام شدگان (یعنی درصدی از نیروی بیکار که در هر ماه استخدام می شوند اکنوت این سوال مطرح می شود که؛ چنانچه مقرر شود بازار در حالت باثبات قرار گیرد، نرخ بیکاری باید چه مقدار باشد؟ اگر(L)تعداد نیروی کار را نشان دهد، کل نیروی کار یا شاغل (E) هستند یا بیکار (U)، یعنی داریم: (6) L=E+U بنابراین، نیروی کار با مجموع نیروی شاغل و بیکار برابراند. جهت روشن شدن موضوع، به مثال زیر توجه کنید: مثال: فرض کنید 5000 نفر نیروی کار وجود دارد و هر ماه 50 نفر بیکار می شوند و در هر ماه 10 نفر شغل جدید بدست می آورند، بعد از چند ماه این 50 نفر صاحب شغل می شوند؟ همانطور که مشاهده می شود، نرخ طبیعی بیکاری در این جامعه برابر4.76% است. پس به طور طبیعی در این جامعه 4762 نفر شاغل و 238 نفر بیکار وجود دارد و پنج ماه نیز طول می کشد تا این 50 نفر صاحب شغل می شوند. - دو علت عمده بیکاری در بلند مدت و بیکاری اصطکاکی (Frictional Unemployment) 1- بیمه بیکاری: که میزان بیکاری اصطکاکی را افزایش می دهد. 2- بیکاری انتظاری لازم به توضیح است که بیکاری اصطکاکی ناشی از پویایی اقتصاد می باشد. در این نوع بیکاری گرچه برای افراد جویای کار شغلی وجود دارد، اما به دلیل آنکه این شغل به نظر فرد درشان وی نمی باشد، از پذیرش آن اجتناب می کند. از جمله سیاستهای دولت که باعث افزایش بیکاری اصطکاکی می شود، بیمه بیکاری است. بیمه بیکاری با هدف کاهش دادن فشارهای اقتصادی، باعث افزایش میزان بیکاری اصطکاکی و نرخ طبیعی بیکاری می شود (شخص بیکار از مزایای بیمه بیکاری استفاده می کند و آن چنان تحت فشار قرار نمی گیرد تا در پی شغل جدید باشند و بیشتر به دنبال شغل مورد علاقه خود بوده و کاری را مطابق سلیقه و شان وی نباشد رد می کنند). همچنین بیکاری انتظاری عامل دیگری برای بیکاری بلند مدت است که ناشی از انعطاف ناپذیری دستمزدها است (دستمزد، بازار عرضه و تقاضای نیروی کار را به تعادل نمی رساند). گاهی دستمزدهای حقیقی به میزانی بیش از سطح تعادلی بازار تعیین می شوند و این انعطاف ناپذیری آنها به بیکاری منجر می شود. به این ترتیب که، بالا بودن سطح دستمزدها باعث مازاد عرضه نیروی کار در مقابل تقاضا برای نیروی کار می شود. با ملاحظه نمودار (1) این موضوع روشن می شود.
میزان بیکاری عرضه تقاضا دستمزد حقیقی نیروی کار تعداد کارگر شاغل دستمزد حقیقی انعطاف پذیر با وجود مازاد عرضه بر تقاضا در حالت عادی انتظار می رود عوامل اقتصادی میزان دستمزدهای پرداختی را پایین آورند، اما این امر به دلیل وجود انعطاف ناپذیری قیمت ها میسر نمی شود و بیکاری انتظاری ایجاد می شود. برای انعطاف ناپذیری دستمزدها سه علت وجود قوانین مربوط به حداقل دستمزدها، وجود اتحادیهای کارگری و چانه زدن بر سر دستمزدها و مسئله کارائی دستمزدها وجود دارد که در ادامه توضیح داده می شود: - قوانین مربوط به حداقل دستمزدها این قوانین سازمان ها را وادار می کند که دستمزد کارکنان خود را از میزان معینی کمتر نپردازند. نکته: مسئله وجود حداقل دستمزد آثار بسیار شدیدی بر نیروی کار نوجوان دارد، زیرا معمولا دستمزد تعادلی نوجوانان نسبتا پایین است. دو علت وجود دارد که چنین طرز فکری را ایجاد می کند: اول اینکه نوجوان از جمله کم تجربه ترین نیروی کار هستند و دارای کمترین مهارت و بنابراین تولید نهایی آنها پایین است. دوم اینکه نوجوانان بخشی از دستمزد خود را به صورت آموزش ضمن کار دریافت می کنند. پس بنا به دلایل مزبور دستمزدی که بین عرضه و تقاضا برای نیروی کار نوجوان تعادل برقرار می کند نسبتا پایین است. بنابراین، رعایت قانون حداقل دستمزد برای نیروی کار نوجوان محدودیت ایجاد می کند و باعث ایجاد بیکاری می شود. برخی از اقتصاددانان دستمزد پایین تری را برای نوجوانان پیشنهاد می کنند اما کسانی که مخالف مستثنی کردن نوجوانان هستند، چنین استدلال می کنند که نهادهای اقتصادی بهانه ای پیدا می کنند تا نیروی کار جوان استفاده کنند و آنها را جایگزین کارکنان مسن تر بی تجربه نمایند و همین امر باعث افزایش نرخ بیکاری می شود. - اتحادیه های کارگری و چانه زدنهای دسته جمعی: دومین علت انعطاف ناپذیری دستمزدها قدرت انحصاری اتحادیه ها می باشد. دستمزد کارگران نه براساس عرضه و تقاضای بازار، بلکه از طریق مذاکرات این اتحادیه ها با سازمانها صورت می گیرد. غالبا در این توافق نهایی سطح دستمزدها بالاتر از میزان تعادلی بازار کار تعیین می شود و به بنگاه اجاره می شود تعداد کارگر را به هر سطحی که می خواهد برساند. در این حالت، نتیجه کاهش نیروی کار شاغل و افزایش گروه بیکار می شود. اتحادیه ها نه تنها بر روی دستمزد کارگرانی که عضو اتحادیه هستند اثر می گذارند، بلکه روی دستمزد کارگرانی که عضو نیستند نیز اثر می گذارند. به این ترتیب که کارفرمایان از ترس اینکه مبادا کارگران به اتحادیه ها بپیوندند، میزان دستمزدها را بالاتر از سطح تعادلی بازار می رسانند. - نظریه های مبتنی بر کارایی دستمزدها برخی اقتصاددانان معتقدند که نرخ بالای دستمزد بر کارایی کارگران می افزاید و باعث افزایش کیفیت بازدهی آنان می شود. نظریه های مختلفی درباره آثار دستمزد بر بازدهی کارگران ارائه شده است. 1. یکی از نظریه ها که غالبا در کشورهای توسعه نیافته مورد توجه است، این است که دستمزدها بر رژیم غذایی کارگران اثر شدیدی دارد. کارگران که دستمزد بیشتری می گیرند می توانند مواد غذایی بهتری را مصرف کنند و نیروی کار سالمتر، دارای بازدهی بیشتری خواهد بود. به دنبال تو ارام گشتم با شک وقتي که بزرگ شدم فهميدم تمرين جدايي است قايم باشک پست قبلیموردم ،از رشتم ناامید بودم وامروز که این پستو میزنم از زندگیم ناامید هستم! شرکت هامو .....کمرم شکست ! این موضوع روهمون روز ی که جواب تعیین رشته رسیدفهمیدم .ولی بهش بها ندادم همون طور که روزی که کنکوررشته ی دیگه رودادم به اشتباه بودن کارم بها ندادم.امروز بعداز اینکه استاد کلانم وقتی رفته بودم پیشش که پاچشوبگیرم که نمرمه کاملو بهم بده گفت که :درس بخون ...خانوم درس بخووون،فهمیدم. از این عشق حذر کن! لحظه ای چندبراین اب نظر کن! اب ایینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است! تافراموش کنی چندی از این شهر سفر کن... یه تار از موهام فرمیخوره بیخودنیست که هروقت واردکلاس میشم تو میگی: هه... بچه ها اینشتین اومد... تا نگاه می کنی وقت رفتن هست باز هم همان حکایت همیشگی پیش از انکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر میشود.... که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت سر تسلیم من و خشت در میکدهها مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت دارم فکرمیکنم که تحمل شکستودارم پس نوشت:خوبه.... نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد راهی نروم که بی راه باشد خطی ننویسم که ازار دهد کسی را یادم باشد همیشه کسی هست که مرا میبیند صدایم را میشنو د وحسابم را دارد یادم باشد که ابر لحظه ها بر اسب سر کش سر عت سوار است واین من هستم که باید به تدبیر بران سوار شوم ویادم باشد همیشه یادم باشد که انسان باشم انسان.... محمد رحمی زاد. محمد رحمی زاد.ادامه ی داستان را در پست بعدی بخوانید. وروح چقدر محتاج لحظه هایی ست که در ان هیچ کس نباشد! دکتر علی شریعتی شما در این ماه عزیز اخبار ظهر گاهی امروز را .... "خفه شو پدر سگ هیز "اینو مرد در حالی که تو تختش غلط میزنه تا کنترلارو پیدا کنه میگه. "اخه نا نجیب هیز بچه معلوم هست این موقع شب به جای اینکه تو بخل شوهرت باشی تو تلوزیون چی کار میکنی؟"اینو میگه و تلوزیونو خاموش میکنه.بعد در حالی که تو شبکه های ماهوارش می گرده اب دهنشو قورت میده و میگه:"این شد بابا. خدا خیرتون بده که دل این مردمو شاد میکنین .والا بهشت برین جاتونه" بعد دوباره تو تختش غلط میزنه که به زن نجیبش که اون موقع شب تو تلوزیون نبود برسه... اما چرا در دشت چشمانت سیلاب تند اشک جاری بود وقتی که من اوای رفتن می سرودم با تمام شوق ایا امید باز گشتم در خیالت بود؟ یا اخرین دیدارمان را گریه می کردی؟ پیش خود میگویم: انکه جانم را سوخت یاد میارد از این بنده هنوز . گفته بودم که ازهجرتومن خواهم مرد چون نمردم هستم، پیش چشمان توشرمنده هنوز. گفته بودند که از دل برودهرانکه از دیده رود روزهاست که از دیده ی من رفتی لیک، قلبم از مهرتواکنده هنوز. برای پرستوی عزیزم... خواهر كوچكم از من پرسيد. من به اوخنديدم كمي ازرده وحيرت زده گفت: روي ديوارودرختان ديدم بازهم خنديدم گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه پنج وارونه به مينوميداد. انقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد بغلش كردموبوسيدمو با خود گفتم بعدها وقتي غم سقف كوتاه دلت را زخم كرد، بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنادارد. من از گفتار زشتی که برزبان رفته است بیمی ندارم من از کردار بدی که از من سر می زند نمی هراسم من بعداز هر خطا،هم چون بعداز هر ثواب وبعداز هر نفرین ،هم چون بعداز هر افرین وبعداز هر سرزنش ،هم چون بعداز هر نیایش جانم از ارامش و سکون سرشار است دلم ازامیدو نوازش لبریز است که بدی های من هرگز از خوبی های تو افزون نتواندبود که زشتی های من از زیبایی تو بیرون نتواند شد ای خوب ترین خوب من ، ای مهراوه ی من. اين دست نوشته ي دكتر شريعتي خيلي به دلم چسبيد.ان شاء الله که هرانچه خواست خداست ،همان شود که من هنوز به تقدیر الهی معتقدم.حتی اکنون که در مقابل جبری قرار گرفتم وهیچ کس هم حاضر به شنیدن مخالفتم هم نیست .
واقعا دوستت دارم
گرچه شايد گاهي
چنين به نظر نرسد
گاه شايد به نظررسد
كه عاشق تو نيستم
گاه شايد به نظر رسد
كه حتي دوستت هم ندارم
ولي درست در همين زمان هااست
كه بايد بيش از هميشه
مرا درك كني
چون در همين زمان هاست
كه بيش از هميشه عاشق تو هستم
ولي احساساتم جريحه دار شده است
با اين كه نمي خواهم
مي بينم كه نسبت به تو
سرد و بي تفاوتم
درست در همين زمان هاست كه مي بينم
بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود
اغلب كرده تو ؛كه احساسات مرا جريحه دار كرده است
بسيار كوچك است
ولي آن گاه كه كسي را دوست داري
آن سان كه من تو را دوست دارم
هركاهي ؛كوهي مي شود
و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد
كه دوستم نداري
خواهش مي كنم با من صبور باش
مي خواهم با احساساتم
صادق تر باشم
و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم
ولي با اين همه
فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي
كه هميشه
از همه راههاي ممكن
عاشق تو هستم 
To fall in love
عاشق شدن
![]()
To laugh until it hurts your stomach.
آنقدر بخندي که دلت درد بگيره
![]()
To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اينکه از مسافرت برگشتي ببيني هزار تا نامه داري
![]()
To go for a vacation to some pretty place.
براي مسافرت به يک جاي خوشگل بري
![]()
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدي
![]()
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بري و به صداي بارش بارون گوش بدي

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدي بيرون ببيني حو له ات گرمه !
![]()
To clear your last exam.
آخرين امتحانت رو پاس کني
![]()
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسي که معمولا زياد نمي بينيش ولي دلت مي خواد ببينيش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year.
توي شلواري که تو سال گذشته ازش استفاده نمي کردي پول پيدا کني
![]()
To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
براي خودت تو آينه شکلک در بياري و بهش بخندي !!!
![]()
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نيمه شب داشته باشي که ساعتها هم طول بکشه
![]()
To laugh without a reason.
بدون دليل بخندي
![]()
To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفي بشنوي که دارن از شما تعريف مي کنن
![]()
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشي و ببيني که چند ساعت ديگه هم مي توني بخوابي !
![]()
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگي رو گوش کني که شخص خاصي رو به ياد شما مي ياره

To be part of a team.
عضو يک تيم باشي

To watch the sunset from the hill top.![]()
To make new friends.
![]()
دوستاي جديد پيدا کني
![]()
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتي "اونو" ميبيني دلت هري بريزه پايين !
![]()
To pass time with your best friends.
لحظات خوبي رو با دوستانت سپري کني
![]()
To see people that you like, feeling happy.
کساني رو که دوستشون داري رو خوشحال ببيني
![]()
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزني

To have somebody tell you that he/she loves you.
يکي رو داشته باشي که بدونيد دوستت داره
![]()
To laugh .......laugh. ........and laugh ...... remembering stupid things done with stupid friends.
يادت بياد که دوستاي احمقت چه کارهاي احمقانه اي کردند و

These are the best moments of life....
اينها بهترين لحظههاي زندگي هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونيم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگي يک مشکل نيست که بايد حلش کرد بلکه يک هديه است که بايد ازش لذت برد
****************
![]()
وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده.
منم مثل همه آدمها درون قلبم خانه اى دارم. درون قلبم خانه اى هست با اتاقهاى بسيار. هر يك از عزيزانم ساكن يكى از آنها هستن. ساده ترين اتاق براى خداست. ولى آرامشي عظيم در آن اتاق است. مادرم ، پدرم ، برادرم و هر يك از دوستانم هم اتاقى خاص دارن. حتى مردم كشورم نيز اتاقى دارن. درميان اتاقها اتاقى بود كه خودم هم كليدش را نداشتم. گاهى از پنجره اش يواشكى سرك ميكشيدم تا شايد ساكن آن را را پيدا كنم. بعدها فهميدم اين اتاق ، نامش اتاق عاشقى است و قرار است فقط يك نفر ساكن شود و همان كليدش را دارد.
روزي از همين روزها متوجه ي وجودش شدم؛از ديدنش وحشت داشتم ولي بايد مي ديدمش تا بفهمم چه وسعتي از وجودم را فرا گرفته،تا شايد راه درماني برايش مي يافتم،اما توانش را نداشتم، اوايل اندک اندک جايش مي سوخت اما هر چه زمان مي گذشت سوزش و درد بيشتري مي يافت ،روز به روز وسيع تر مي شد و در درونم نفوذ بيشتري مي کرد، هيچ دارويي بر آن اثر نداشت!هجومش را به درونم احساس مي کردم ، درد به همراه ترس بامن درآميخته بود، با خود مي انديشيدم تا کجا مي خواهد پيش رود؟ تا چه ميزان مي خواهد مرا بسوزاند و درد را در درونم طنين انداز کند؟اصلا از کجا آمده بود؟چگونه به آن مبتلا شدم؟هيچ طبيبي پاسخم را نمي دانست،بايد پاسخ را خود مي يافتم شايد با پيدا کردن علت ،درمان را نيز پيدا مي کردم اما تلاشم نتيجه بخش نبود و جز سرگرداني بيشتر برايم حاصلي نداشت.

آفرین ..همه را بزن ...چشمم به فرشته افتاد زیر این نگاه جمع شد و..لب را گزید تا نپیچید به همه... شعله ی نار و.... ایستادم روبه معلم :نه آقا نمی تونم..که در رقص ترکه وتاب چکمه بیرون افتادم تاحیاط در تکرار بشین برپا...غلط ...سینه خیز.. داغی تنم ..خونم ..جنونم ..آمیخت به سپیدای برف که خنک بتراود روزی در هر چه سرخ آبادی برای ناز فرشته...ساعت از یک گذشته بود که نعش نیمه جانم کنار آقای هاشمی در دفتر مدرسه بود دستی به سرم کشید: پسرم تو محصل خوبی هستی حرف معلمو گوش کن ...حواست سر کلاس جمع باشه ......هنوز گوشه حیاط منتظر من اشک میریخت.باهم در ریلی موازی راه افتادیم تنها هر گاهی نگاهی ودر زل زدنی به تن هم فرو می ریختیم و...به آخر راه آنجا که به سمت خانه ما چند تپه دور تر از آبادی رسیدیم در تکان دست فرشته دور و دورتر ..تامثل نقطه ای در برف از نگاه فرشته گم شدم ...سالها میگذرد بزرگ شدیم...من آوار ه ی شهرها ..فرشته آموزگار است... بچه ها می گویند:خانم معلم فرشته روزهای برفی سوال نمی پرسه همه ش پشت پنجر ه رو به برف صو رت شو از اشک پاک می کنه...
ترکه توی دست آقای کرمی رقصید: وای به حال هر کی درسو نخونده باشه ..بهت سردی کلاس را گرفت.چشمها در آخرین تقلا کتاب علوم را ورق زد و خشک پشت نیمکت ها انگار عده ایی آماده محاکمه .... سرم به سمت فرشته چرخید و قندیل جهان در دلم آب شد.مثل همیشه سرخ شدو گوشه آستینو گاز گرفت تا فوار ه نزند خون از انار .... اسمها خواند ه شد محمود جمشیدی ... زهره نعمتی ..مینا دارابی .. ..نادر مرادی ..محمد رحمی زاد ..فرشته...................برف در سردی عالم گیر دی می بارید و آبادی زیر آواری از سفید در عزلت خویش فرورفته بود .از پنجر ه در خلایی با بال سارهای روی درخت رفتم تا دور ..تادور تر از خواب جهان ..تا بزنم به جاده ایی در مه ..به شانه رود تا دریا..تادر سماع جنگل بزنم به بالاتر از جبر ..سبز تر از دانستن جای وزغ ...عمیق تر از قضیه تبخیر آب و علوم ..و..کودکی مسخ مقابل ترکه ... کرمی با مشت به میز کوبید : همه ی سوالات جواب همه رو میخوام هر کی بلد ه این طرف بقیه بیرون .بچه ها یکی یکی راه سالنو پیش گرفتند.... من ماندم واشاره انگشت وسوال../؟؟.. ای کاش جواب تمام سوالات هستی به این آسانی....با جواب آخرین تر که توی دستم گذاشت ...
خورشیدجاودانه میچرخد
نوشته شده در جمعه 11 دی1388ساعت
2:45 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
نوشته شده در جمعه 11 دی1388ساعت
2:43 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت
6:43 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
پرستوی عزیزم....
...من...
نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت
11:41 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت
11:5 قبل از ظهر توسط ذهن بیمار| |
نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت
12:37 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت
0:47 قبل از ظهر توسط ذهن بیمار| |
نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت
6:38 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت
12:27 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
بایه شکلات شروع شد ... من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دسته من ... من بچه بودم اونم بچه بود ٬ سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم ٬ گفت: دوستیم ٬ گفتم: دوست دوست گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستی که تا نداره. گفت: تا مرگ! خندیدمو گفتم: من که گفتم تا نداره! گفت: باشه تا پس از مرگ. گفتم: نه..!...نه...!...نه تاااااااا نداره. گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن. یعنی زندگیه پس از مرگ! بازم با هم دوستیم؟ تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم؟ خندیدم گفتم: توبراش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمیذارم. نگام کرد٬نگاش کردم . باور نمیکرد... میدونستم اون میخواد حتما دوستیمون تا داشته باشه .. دوستیه بدونه تا رو نمیفهمید ............... گفت: بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم. گفتم: باشه تو بذار. گفت: شکلات!!! هربار که همدیگرو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من. باشه؟؟ گفتم: باشه. هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات میذاشت تو دسته من. باز همدیگرو نگا میکردیم یعنی که دوستیم؟! دوست... دوست... من تندی شکلاتمو باز میکردم میذاشتم تو دهنمو تندو تند میمیکیدم !!میگفت: شکمو تو دوست شکموی منی!! وشکلاتشو میذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ! میگفتم: بخووووورش... میگفت: تموم میشه میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه. صندوقش پراز شکلات شده بود هیچ کدومشو نمیخورد من همشو خورده بودم. گفتم: اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چیکار میکنی؟! گفت: مواظبشون هستم!! میگفت: میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم. اما من شکلاتامو میذاشتم توی دهنمو میگفتم: نه...!... نه...!... نه...!.. تاااا نه...!.دوستی که تا نداره ................. یک سال! دو سال! چهار سال! هفت سال! ده سال! بیسسسسسسالش شده بود. اون بزرگ شده منم بزرگ شدم ٬ من همه ی شکلاتامو خوردم اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته. اون اومده امشب خدافظی کنه میخواد برررره!!! بره اون دوردورا میگه: میرم. اما زود برمیگردم! من که میدونم میره و بر نمیگرده. یادش رفت شکلات به من بده من که یادم نرفته! یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم: این برای خوردنی یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش اینم اخرین شکلات برای صندوقچه ی کوچیکت!! یادش رفته بود که صندوقی داره برا شکلاتش هر دوتا رو خورد. خندیدم میدونستم دوستیه من تا نداره میدونستم دوستیه اون تا داره مثل همیشه!! خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم! اما اون هیچ کدومشو نخورده حالا با یه صندوق پراز شکلات نخورده چیکار میکنه !!!!!
نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت
7:58 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
الان سایت دانشکده هستم .همیشه ۱۰-۱۲ ها بیکارم .البته مواقع دیگه پروژه ها ی امارمو انجام میدم چون همیشه محول میکنم به اخراین لحظات.خداروشکر این اخرا دیگه از پروژه مروژه خبری نیست.دیگه داشت حالم از هرچی کامپیوترو هرچی اکلسو هرچی نموداره بهم می خورد .استادا کاملا روند کاریشونو جوری کردن که اگه کسی از بد اقبالی روزگارکار باکامپیوتر بلد نباشه فاتحش خونده شده!حالا این بدبخت بیچاره ها همون خرخونیایی هستن که همه ی وقتشونو از ازل تا ابد رو درسو درسو درس خوندن گذاشتن و وقتشو پیدا نکردن که با سیستم نوین تحصیلات اکادمیک اشنا بشن.این همه می خونه خر میزنه به تمام معنی اخرسر میبینه بغل دستیش که در جمع پنج شیش جلسه سر کلاس نبوده بالاتر نمره میگیره نگو یارو تمریناشوبا دست نمی نوشته با کامپیوتر تحویل استاد داده جناب استادم کلی ذوق می فرمایندوتکلیفات ایشوون رو میذارن تو کتابخونه که در دسترس همه باشه...این یعنی تو کتابخونس برین نیگاش کنین شومام این جوری بدین تحویل.یا نمرهی کتبی یارو که رو برد زدن ۱۲ یهو تو سایت واسش رد میشه ۱۶اونجاس که فقط از خودت می پرسی چی شد؟ بعد بغل دستیت با کمال ارامش می گه همه ی ما که جزوشو پاورپوینت کردیم بهش دادیم ۴ نمره بهمون اضافه شد .
نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت
10:42 قبل از ظهر توسط ذهن بیمار| |
دوستای عزیزم از این به بعد می خوام که شما رو با علم اقتصاد البته در سطح تحصیلات اکادمیک اشنا کنم .
نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت
10:21 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
۱ ۲ ۳ ۴ را شمردم تک تک
نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت
9:35 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
دیروز که
نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت
6:57 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
امروز بعداز ۳ ترم تو این رشته بودن ودر ابتدای ترم ۴ ،احساس کردم این رشته مال من نیست ...
نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت
7:39 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
یادم اید تو به من گفتی:
نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت
0:9 قبل از ظهر توسط ذهن بیمار| |
هروقت که به تو فکر میکنم
نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت
4:41 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
حرف های ما هنوز ناتمام
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت
10:44 قبل از ظهر توسط ذهن بیمار| |
رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت
9:47 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت
1:13 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
یادم باشد تا حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت
11:21 قبل از ظهر توسط ذهن بیمار| |
نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت
1:2 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت
12:58 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت
0:0 قبل از ظهر توسط ذهن بیمار| |
با سلام وصلوات بر محمدو ال محمد وبا عرض سلام و ارزوی قبولی طاعات و عبادات
نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت
5:55 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
وقتی که می رفتم در چشمه سار مردمک هایم عشقی نمی جوشید
نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت
5:45 قبل از ظهر توسط ذهن بیمار| |
گاه گاهی که دلم می گیرد،
نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت
12:55 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
پنج وارونه چه معنادارد؟
نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت
6:51 بعد از ظهر توسط ذهن بیمار| |
مهراوه ی من،
نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت
11:19 قبل از ظهر توسط ذهن بیمار| |



